تبليغاتX
نوبت عاشقی

یک : مجازات اعدام کار عبثی است ، چون با کشتن قاتل ، مقتول یا مقتولان زنده نخواهند شد.

دوم: تحقیقات علمی (جامعه شناسی) نشان داده که جنبه بازدارنده چندانی در مجازات 

اعدام وجود ندارد و به هیچ روی نمی شود به عنوان یک عامل بازدارنده به مجازات 

اعدام نگاه و تکیه کرد.

مثال در دسترس هم جامعه خود ماست که با وجود بیشترین سرانه اعدام ، هر روز میزان

جرایم و بزه کاری در آن افزایش پیدا می کند .

سوم : (برای کسانی که از نظر فقهی به مجازات اعدام نگاه می کنند و دغدغه های دینی دارند)

احکام فقهی اسلام نه تنها جنبه عرضی (در مقابل ذاتی) دارند 

( کاملا وابسته به شرایط مکان و زمان هستند) بلکه جنبه حداقلی هم دارند نه حداکثری ،

 یعنی حداقل کاری که می شود انجام داد مجازات اعدام است نه بیشترین کار.

این درست مثل اینه که شما بخواید با کوتاه کردن سر شاخه ها یه درخت رو ریشه کن کنید. 

یعنی به جای اینکه بطور اساسی سعی داشته باشید که فقر فرهنگی و اقتصادی 

ریشه کن کنید و بهداشت روانی رو توسعه بدهید تا زمینه های بروز جرم و ارتکاب جرم 

به حداقل برسه بخواهید با کوتاه کردن و بریدن سر شاخه ها همه درخت رو ریشه کن کنید

 که چنین چیزی از نظر منطقی ممکن نیست.

چهارم : یک مغالطه رایج وجود دارد آن هم اینکه مجرم و جرم را یکی می گیرند

با از بین بردن مجرم،جرم از بین نمیرود ، مجرم حلقه آخر این زنجیره ، یعنی

در یک بستر مناسب دهها علت و دلیل دانسته و نداسته دست به دست هم میدن

که موجب پیدایش زمینه ارتکاب جرم و به تبع اون مجرم می شوند . با از بین بردن حلقه آخر این

زنجیر که هیچوقت این زنجیر گسسته نمی شود.

پنجم : خشونتی که در مجازات اعدام وجود داره در ناخودآگاه جمعی جامعه وارد می شود

و موجب می شود ما یک جامعه پرخاشگر خشونت طلب داشته باشیم و به مراتب زیان بیشتری

خواهیم دید و می بینیم از این خشونت نهان در روح جمعی و فرهنگ جامعه .

و وقتی این خشونت در روح تک تک آدمها تزریق می شود شما حجم زیادی از خشونت

رو در جامعه پنهان کردید و هر زمانی که امکانش فراهم بشود شما با این خشونت

آزاد شده مواجه خواهید شد.

ششم : اینکه از است به باید نمی شود رسید .از قتل به عنوان یک واقعیت(fact) نمی شود

به این ارزش ( value) و تکلیف (obligation) برسیم که ما (افراد جامعه یا دولت ) 

حقی برای کشتن داریم یا باید بکشیم و این یک امر اعتباری است و ما می تونیم

اعتبارمون رو به گونه دیگری قرار بدهیم.

هفتم: از نظر اخلاقی جامعه هوشیار و آگاه و اخلاقی بایست به انتقام و خشم به عنوان رذایل اخلاقی

امکان بقا و بروز ندهد .

هشتم : اینکه گاندی گفته

Eye for an eye makes the whole world blind

نهم هم اینکه مولانا فرمود :

خون به خون شستن محال آمد محال ...


+  بیست و هشتم آبان 1388     

چقدرآدمهایی که من می شناسم رنج بردن ، زندگی هایی که تنیده شده در یک رنج ناگزیر
رنجی که گریزی ازش نیست. هر کدومشون سهم خودشون رو بردن کم و بیش .
این روزها تنها چیزی که رنج بار نیست شنیدن رنگ سبز خنده های توست .
روزگار شمس لنگرودی ها گذشته نازنین، دور دور صادق محصولی هاست.

+  نوزدهم آبان 1388      | 

خلاصه بهاری دیگر 

بی حضور تو از راه می رسد

و آنچه که زیبا نیست

زندگی نیست

روزگار ماست


شمس لنگرودی

+  پانزدهم آبان 1388      | 

هر جا روم تو با منی ای هر دو چشم و روشنی

خواهی سوی مستیم کش خواهی ببر سوی فنا

+  دوازدهم آبان 1388      | 

در چشم بامدادان به بهشت برگشودن

نه چنان لطیف باشد که به دوست برگشایی

+  بیست و چهارم مهر 1388     

دیده بخت به افسانه اون شد در خواب

کو نسیمی ز عنایت که کند بیدارم؟

+  هفدهم مهر 1388     

هر که را جامه ز عشقی چاک شد

او ز حرص و جمله عیبی پاک شد...

+  دوازدهم مهر 1388     

نه زبان رازی

نه سخن از نازی

چه جهان زاری،

همه آشفته پی راز زبان می گردند

همه آشفته پی عدل خدا می گردند

و  خدا در پی رحمان رحیم

چه جهان زاری

که خدا سرب شده 

 خان به خان می چرخد

می نشیند به دل هر بشری

چه جهان زاری

شهر از یار تهی

شهر اما بسیار

بر سر هر منبر

بر سر و سینه چنان می کوبند

چند قدم این ورتر 

در لوای علم بی دینی

چند قدم آن ور تر 

در لوای علم دینداری

شرحه شرحه است جهان

چه جهان زاری... 

+  شانزدهم شهریور 1388     

من چه لجباز دلم می خواهد

که ببوید زلفت

چه پریشان

چه سیاه

در دل چون شبق نیمه شبی از مرداد

باز بر پله آن باغچه ی کودکیم....

+  هشتم مرداد 1388     

ضرب می گیرد نور بر  تن پنجره ها

بر دل من شوق دریافتن روزی نو

در دل من شوق دریافتن رازی نو

من چه دورم   ز  همه  اهل جهان

پای هر پنجره ام

جای پای باد است

جای پای باران

زیر پایم بر خاک

سبزه می روید زود

من چه دورم  ز  نماز سر ظهر

باد می آمد  ، باد

نخل آبستن باغ

بید مجنون حزین

زلف بر باده مده

من چه دورم  ز غم و حزن جهان

من چه دورم   ز سفر

من چه  دورم  ز  خدا

ضرب می گیرد نور  بر تن پنجره ها

+  بیست و نهم تیر 1388     

تا چند بباید گریست بر تو ؟

از ماتم سهراب کشان

تا چند بباید گریست بر تو ؟

از سوگ سیاوشان

تا چند بباید سرزمین من

تا چند بباید گریستن ؟

+  بیست و دوم تیر 1388      | 

غم یارم  غم یارم  غم یار....

+  هفدهم تیر 1388     

از خون جوانان وطن لاله دمیده

وز ماتم سرو  قدشان سرو خمیده..

+  بیست و هفتم خرداد 1388      | 

ارغوانم آنجاست

ارغوانم تنهاست

ارغوانم دارد می گرید

چون دل من که چنین خون آلود

هر دم از دیده فرو می ریزد

ارغوان این چه رازی است که هر بار بهار

با عزای دل ما می آید...

ارغوان پنجه ی خونین زمین

دامن صبح بگیر

و ز سواران خرامنده خورشید بپرس

کی بر این دره غم می گذرند...

ارغوان بیرق گلگون بهار

تو برافراشته باش...

تو بخوان نغمه ناخوانده من

ارغوان شاخه هم خون جدا مانده من

 

ه.ا سایه

+  بیست و سوم خرداد 1388     

دارم پاسخ سروش به سخنرانی محمود دولت آبادی رو می خونم ،
 با همه علاقه ای که به سروش دارم و احترامی که براش قائلم
ولی لحن پاسخ دادنش رو نمی پسندم ، از سروش انتظار متانت بیشتری در پاسخ گفتن داشتم ،
کاش اینطور بود.
هر چند جملاتی که دولت آبادی بر زبان آورده خیلی گزنده و اغراق آمیز و نابجا است
 و فقط یک نفر رو مسبب همه چیز دانستن و مغالطه کردن که
هیچ کس نبود جز (nothing but fallacy) شیخ انقلاب فرهنگی(تعبیر محمود دولت آبادی) ،
برای همه روشن است که نادرست و گزافه گویی است و
به قصد تحریک و تهییج دیگران سخن گفتن است . 
با این حال از کسی در جایگاه سروش انتظار خویشتنداری و متانت بیشتری در پاسخ گفتن داشتم...
اینطور پاسخ گفتن در شان یک متفکر نیست اینگونه بر آشفته و
 خشمگین شدن و تمسخر و ریشخند کردن و ناسزا گفتن،
این برآشفته شدن سروش من رو به یاد این جمله پوپر انداخت
 ( از زبان خود سروش این گفتار رو شنیدم)
که آدمی فقط از گناه کوچک توبه می کند اما گناه بزرگ را توجیه می کند
چون هنگامی که گناه بزرگ باشد جسارت توبه کردن و اعتراف به گناه رو از انسان می گیرد.
و من رو به این فکر وامی داره که اگر سروش گناه کوچکی کرده در ستاد انقلاب فرهنگی
چرا بهش اذعان نمیکنه و توبه نمی کنه؟ شرکت در ستاد انقلاب فرهنگی با هر نیتی که بوده باشه
به گمان من به خودی خود گناه کوچکی هست، اینکه سروش بگه من استعفا دادم
یا چنین و چنان و دیگران بودند نه بنده حقیر، نیت من خیر بود و شبانه روز بی مزد عرق می ریختم،
این کافی نیست ، بر کسی پوشیده نیست که با نیت خیر هم میشه گناه و اشتباه کرد.
شاید این کنایه هیوم خالی از حقیقت نباشه که میگفت تفاوت متدینین با غیر متدینین در این است
که متدینین با حسن نیت اشتباه میکنند و غیر متدینین با سوء نیت.
چرا دکتر سروش یک بار اعتراف نمیکنه که شرکت در
ستاد انقلاب فرهنگی که زندگی خیلی از جوانان و دانشگاهیان این کشور رو
برای همیشه تحت تاثیر قرار داد (مثل پدر من یا پدر نسیم ) به خودی خود گناه کوچکی هست،
چرا یک بار توبه نمی کنه تا این ماجرا که سالهاست ادامه داره برای همیشه ختم بشه ،
گناهی که اگر کوچک باشه نسبت به خدمات ارزشمندی که
 دکتر سروش درحیطه اندیشه برای این سرزمین انجام داده
به گمان من قابل چشم پوشیه. همه توانایی اشتباه کردن رو دارند
 حتی آدمهای بسیار تیز هوشی مثل دکتر سروش
و این به گمان من قابل درکه ، میشه این گناه و خطا رو در تب و تاب جو خونبار انقلاب درک کرد ،
جوی که همه وعده بهشت میدادند و در عمل داشتند برای آدمها جهنم می ساختند ،
جوی که چپ و راست همه در حال خطا کردن و گناه کردن بودند،
با یک نگاه اجمالی میشه گناه های بسیار بزرگ تری رو در
 ابتدای انقلاب به چشم دید مثل اعدامهای گروهی
بسیاری از مردان و زنان و جوانان و نوجوانان این کشور درسالهای آغازین انقلاب ،
 یا حمله به سفارت آمریکا
و اشغالش که به مراتب پیامدهای مخرب تر
و خون بار تری از انقلاب فرهنگی داشت و باعث شد هشت سال ایران در آتش جنگ بسوزه ،
چه بسیاری آدمها کشته شدند ، معلول شدند ، بی خانمان شدند ،
عزیزانشون رو از دست دادند .. (البته قصد این رو ندارم که با این مقایسه، گناه کسانی که
در انقلاب فرهنگی شرکت داشتند رو کوچک جلوه بدم حتما در انقلاب فرهنگی
هم بسیاری هستند که مرتکب گناهان بزرگی شدند )
نمی دونم شاید واقعا گناه سروش و سهمش برخلاف چیزی که میگه
در ستاد انقلاب فرهنگی کوچک نیست
و گناه اینقدر بزرگه که جسارت توبه کردن رو از آدمی مثل سروش هم گرفته؟
 
+  سی ام اردیبهشت 1388