از خون جوانان وطن لاله دمیده
وز ماتم سرو قدشان سرو خمیده..
+
بیست و هفتم خرداد 1388
|
ارغوانم آنجاست
ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد می گرید
چون دل من که چنین خون آلود
هر دم از دیده فرو می ریزد
ارغوان این چه رازی است که هر بار بهار
با عزای دل ما می آید...
ارغوان پنجه ی خونین زمین
دامن صبح بگیر
و ز سواران خرامنده خورشید بپرس
کی بر این دره غم می گذرند...
ارغوان بیرق گلگون بهار
تو برافراشته باش...
تو بخوان نغمه ناخوانده من
ارغوان شاخه هم خون جدا مانده من
ه.ا سایه
جانا از سه تار لبریزم
ماهور می وزد در کنج اتاقم
جانا از سه تار لبریزم
می وزد که نباردم ،
که باز از ابر عقیم چشمم
زخمه های تار بر زخم دلم
سرشار از شور،ماهور، پر از نوایم
که باز می وزد سه تار در کنج اتاقم...
من چه لجباز دلم می خواهد
که ببوید زلفت
چه پریشان
چه سیاه
در دل چون شبق نیمه شبی از خرداد
باز بر پله آن باغچه ی کودکیم....
دارم پاسخ سروش به سخنرانی محمود دولت آبادی رو می خونم ،
با همه علاقه ای که به سروش دارم و احترامی که براش قائلم
ولی لحن پاسخ دادنش رو نمی پسندم ، از سروش انتظار متانت بیشتری در پاسخ گفتن داشتم ،
کاش اینطور بود.
هر چند جملاتی که دولت آبادی بر زبان آورده خیلی گزنده و اغراق آمیز و نابجا است
و فقط یک نفر رو مسبب همه چیز دانستن و مغالطه کردن که
هیچ کس نبود جز (nothing but fallacy) شیخ انقلاب فرهنگی(تعبیر محمود دولت آبادی) ،
برای همه روشن است که نادرست و گزافه گویی است و
به قصد تحریک و تهییج دیگران سخن گفتن است .
با این حال از کسی در جایگاه سروش انتظار خویشتنداری و متانت بیشتری در پاسخ گفتن داشتم...
اینطور پاسخ گفتن در شان یک متفکر نیست اینگونه بر آشفته و
خشمگین شدن و تمسخر و ریشخند کردن و ناسزا گفتن،
این برآشفته شدن سروش من رو به یاد این جمله پوپر انداخت
( از زبان خود سروش این گفتار رو شنیدم)
که آدمی فقط از گناه کوچک توبه می کند اما گناه بزرگ را توجیه می کند
چون هنگامی که گناه بزرگ باشد جسارت توبه کردن و اعتراف به گناه رو از انسان می گیرد.
و من رو به این فکر وامی داره که اگر سروش گناه کوچکی کرده در ستاد انقلاب فرهنگی
چرا بهش اذعان نمیکنه و توبه نمی کنه؟ شرکت در ستاد انقلاب فرهنگی با هر نیتی که بوده باشه
به گمان من به خودی خود گناه کوچکی هست، اینکه سروش بگه من استعفا دادم
یا چنین و چنان و دیگران بودند نه بنده حقیر، نیت من خیر بود و شبانه روز بی مزد عرق می ریختم،
این کافی نیست ، بر کسی پوشیده نیست که با نیت خیر هم میشه گناه و اشتباه کرد.
شاید این کنایه هیوم خالی از حقیقت نباشه که میگفت تفاوت متدینین با غیر متدینین در این است
که متدینین با حسن نیت اشتباه میکنند و غیر متدینین با سوء نیت.
چرا دکتر سروش یک بار اعتراف نمیکنه که شرکت در
ستاد انقلاب فرهنگی که زندگی خیلی از جوانان و دانشگاهیان این کشور رو
برای همیشه تحت تاثیر قرار داد (مثل پدر من یا پدر نسیم ) به خودی خود گناه کوچکی هست،
چرا یک بار توبه نمی کنه تا این ماجرا که سالهاست ادامه داره برای همیشه ختم بشه ،
گناهی که اگر کوچک باشه نسبت به خدمات ارزشمندی که
دکتر سروش درحیطه اندیشه برای این سرزمین انجام داده
به گمان من قابل چشم پوشیه. همه توانایی اشتباه کردن رو دارند
حتی آدمهای بسیار تیز هوشی مثل دکتر سروش
و این به گمان من قابل درکه ، میشه این گناه و خطا رو در تب و تاب جو خونبار انقلاب درک کرد ،
جوی که همه وعده بهشت میدادند و در عمل داشتند برای آدمها جهنم می ساختند ،
جوی که چپ و راست همه در حال خطا کردن و گناه کردن بودند،
با یک نگاه اجمالی میشه گناه های بسیار بزرگ تری رو در
ابتدای انقلاب به چشم دید مثل اعدامهای گروهی
بسیاری از مردان و زنان و جوانان و نوجوانان این کشور درسالهای آغازین انقلاب ،
یا حمله به سفارت آمریکا
و اشغالش که به مراتب پیامدهای مخرب تر
و خون بار تری از انقلاب فرهنگی داشت و باعث شد هشت سال ایران در آتش جنگ بسوزه ،
چه بسیاری آدمها کشته شدند ، معلول شدند ، بی خانمان شدند ،
عزیزانشون رو از دست دادند .. (البته قصد این رو ندارم که با این مقایسه، گناه کسانی که
در انقلاب فرهنگی شرکت داشتند رو کوچک جلوه بدم حتما در انقلاب فرهنگی
هم بسیاری هستند که مرتکب گناهان بزرگی شدند )
نمی دونم شاید واقعا گناه سروش و سهمش برخلاف چیزی که میگه
در ستاد انقلاب فرهنگی کوچک نیست
و گناه اینقدر بزرگه که جسارت توبه کردن رو از آدمی مثل سروش هم گرفته؟
آن سفر کرده
که صد قافله دل همره اوست
هر کجا هست...
+
بیست و دوم فروردین 1388
نسیم فروردین وزان به بستان شد
ز نوعروس گل چمن گلستان شد...
پرده بگردان و بزن ساز نو
هین که رسید از فلک آواز نو
تازه و خندان نشود هوش و گوش
تا ز خرد در نرسد راز نو...
فرق زندگی با هنر این است که هنر قابل تحمل تر است.
چارلز بوکفسکی
جامی دگر بریز
که بلاهت می دود در رگم
از بن دندان تا گونه های سرخم
چون گوجه های سرخ نمک خورده که به دندان می گیری
به خواهش چشمم می گویمت
که باز می گویمت جامی دگر بریز
تا با دو چتر سیاه در دست
شتابان به خانه باز گردیم
تو تکرار نمی شوی
که نمی شوی
که نمی شوم
آنگاه که گستاخی لبهای مرا نوازش میکنی
مدامم مست می دارد نسیم جعد گیسویت
خرابم می کند هر دم فریب چشم جادویت
جز به بوسه ات
تن به چه رویین توان کرد؟
جز به صدایت
جان به چه رویین توان کرد؟
جز به نگاهت
دل به چه رویین توان کرد؟
به چه رویین توان کرد؟
بانوی ماه منی که می خوانی ام
آنگونه که هیچ کس مرا به خویش نمی خواند
آنگونه که هیچ کس به خویش نمی خواندم...
به ساعتی میان ایوار تا شبگیر
پیش از آنکه سر برکند
بر سپیدی دامان بامداد
غرق خواهمت ساخت
پیش از آنکه روز سر برکند
غرق خواهم ساخت
عریانی اندام تو را
به بوسه ها غرق خواهم ساخت
چون دگر بار بخوانیم به خلوت آغوشت
به ساعتی میان ایوار تا شبگیر