حتی به نیم لبخند،
لبانم ریسه می روند
به یک قطره اشکت
حتی به یک قطره
باران
خدا
باران سیل سیل می بارد بر دلم
نیم چرخی بزن
تا ابد به گردت خواهم رقصید...
گذشت تا موقع ناهار شد.ناهار چلوکباب بود با ماست راستی پیاز هم بود ،
پیاز را من از ماشین آشپزخانه طبیعی کرده بودم ، موقعی که می رفتم کنترل بهداشت
کنم هر چیزی که به درد می خورد طبیعی می کردم، خدا ما را ببخشد، پیاز با غذاهای
پادگان خیلی حال می داد . خلاصه امروز ناهار مشتی خوردیم و کمی خوابیدیم . محمد آرزم
و حمید امروز رفته بودند زاغه. ظهر خیلی دیر آمدند تقریبا ساعت دو بعد از ظهر آمدند
و ساعت سه رفتند خیلی خسته شدند ، طفلی ها ، راستی امروز قرار بود که من
به شاهرود بروم ولی صبح آقای سرهنگ شعبانی که جانشین فرماندهی بود مرا دید و تمام
پرونده ها و برگه های آمار را از من گرفت و به من گفت برو برای ورزش ،هر چی برایش توضیح
دادم گوش نداد و گفت برو ، ولی من حرف زور حالیم چی داداش؟ نمیشه ، من رفتم و ساختمان
را دور زدم و نرفتم ولی شاید قسمت نبود که بروم ولی فردا می روم .
دفترچه مرخصی توشهری گرفتم و دادم امروز آقای حسینی امضا کرد که فردا بروم به شاهرود .
امشب نیز شام لوبیا بود ، امشب با بچه ها تصمیم گرفتیم ماکارونی درست کنیم ،
راستی امشب ماکارونی با بقیه ماکارونی ها فرق می کرد چون ماکارونی صدفی و گوش ماهی
بود البته نه برای ماکارونی برای مخلفاتش از جمله :
سس ، پیاز ، آبلیمو ،دوغ ، نوشابه و غیره
راستی دکتر هم خیلی پایه است یعنی خیلی باحاله . امشب شام چی داداش؟
اسمی بود . به قول خودمان بچه مشهدی ها ، دیونتم خر دیونه ، امروز از لحاظ غذا خیلی خوب
بود . خدایا شکرت
راستی امشب آخر شب ،تقریبا تا یک و نیم شب مشاعره کردیم انواع و اقسام ترانه ها را
می خواندیم فقط بعضی وقتها محمد آرزم تقلب می کرد خیلی طبیعی از خودش شعر می ساخت
ولی نمی دانم چرا دکتر شرکت نمی کرد فکر کنم خجالت می کشید.
بچه های بهداری ، غذا باحال ، خونه مجردی ، دوش
عشقست :
سرگرد حسینی از دامغان
حمید در جزی پور از مشهد
جواد فتحیان نیا از مشهد
محمد تقی صباغ از سبزوار
محمد آرزم از قائمشهر
نویسنده خاطرات : جواد فتحیان نیا
۸۶/۱۲/۵
ــ والا ، خوبه ، عاشق بودن خوبه
ـ باشه ب ا ب ا
ــ چی بگم آخه؟
ـ نظرت در مورد سالاد کلم چیه؟
ــ خب ، گمون کنم اون از عشق بهتره ...
آن قدر ساکت و آرام بود که در گزارش نظامی تنها به یک جمله اکتفا شده بود:
در جبهه غرب هیچ خبری نیست.
او به رو افتاده و صورتش را طوری بر خاک گذاشته بود که انگار خواب است. وقتی که او را
به پشت برگرداندند صورتش نشان می داد که دیگر تاب تحمل شکنجه را نداشته است،
قیافه اش آرام بود و گویی از مرگ خود خوشحال و راضی است.
اریش ماریا رمارک
سیروس تاجبخش
جهان از رفتن باز می ماند
زمان می ماند
بهار می ماند
من می مانم و جهان را فراموش می کنم
و غمهای جهان مرا
چه هر کس بهره خود را از آن تمام می داند.
رنه دکارت
که آدمیان را تا کنون پشتگرم میداشته اند بر پای خود بایستیم و شرافتمندانه زندگی کنیم.
مدعی نیستم که چنین زندگی ای با شادمانی سرخوشانه ای توام خواهد بود اما معتقدم
که می تواند زندگی ای باشد همراه با رضایتی بی دغدغه و تشویش ، پذیرش تسلیم آمیز
آنچه گریز ناپذیر است ، در انتظار امور محال ننشستن و شاکر دلخوشیهای کوچک بودن .
والتر استیس
مصطفی ملکیان - مهر ماندگار
مارتینز مباشر می خوردند ، می نوشیدند و لطیفه می گفتند . گرسنه نبود ، فقط تشنه .
لیوان آبجو را یک نفس سر کشید و به فکر توماسا و چینچا افتاد . تلز پرسید قرار است شب را
همین جا بمانیم ؟ و اوروندو در این فکر بود که در کامانا فاحشه خانه هست یا نه. مارتینز مباشر
گفت حتما هست ، چیزی که هیچ جا کم نداریم جنده خانه ست و کلیسا.
ماریو بارگاس یوسا
عبدالله کوثری
چرخ زندگی می چرخد
و سیبی که به هوا انداختم
صد بار
مثل من که می چرخم به دور خود
اما نه به گرد یار
حقایق را به آستانه آگاهی مردم برساند. روشنفکر می خواهد حقایقی را که در علوم و معارف
مختلف کشف شده است به آگاهی شهروندان جامعه خود یا شهروندان جامعه جهانی برساند.
روشنفکر از آن رو که روشنفکر است خود کشف حقیقت نمی کند . ممکن است یک روشنفکر
علاوه بر اینکه یک روشنفکر است یک عالم هم باشد و از آن رو که یک عالم است کشف حقیقت
کند. اما کار او از آن رو که روشنفکر است کشف حقیقت نیست ، بلکه رساندن حقیقت مکشوفه
به آگاهی توده شهروندان است . اما دغدغه دوم روشنفکر ، کاستن از درد و رنج شهروندان ،خواه
شهروندان جامعه خود ،خواه شهروندان جامعه جهانی است .
روشنفکر این دو کار را انجام می دهد . کار اول را تقریر حقیقت می نامم و کار دوم را تقلیل مرارت .
کار اول تقریر حقیقت است یعنی استقرار بخشیدن به حقایق کشف شده در ذهن و ضمیر
شهروندان . کار دوم تقلیل مرارت است یعنی کاستن از مرارت و درد و رنج زندگی شهروندان.
مصطفی ملکیان
مشتاقی و مهجوری
و چه جای دادن که نخواهم نمودن ، این نان اگر چه بر درها افتاده بوده و سگان نمی خوردند
از بسیاری طعام و ارزانی،اما چون منع آغاز کردند همه خلق رغبت کنند و در بند آن نان گرد آیند ،
علی الخصوص که آن نان را سالی در آستین کنی و دوباره از نو تاکید می کنی در نا دادن و
نا نمودن ، رغبتشان در آن نان از حد بگذرد که الانسان حریص علی ما منع منه .
هر چند که زن را امر کنی که پنهان شو ، وی را دغدغه خود نمودن بیشتر شود و خلق را
از نهان شدن او ، رغبت بر آن زن بیشتر شود ، پس تو نشسته ای و رغبت خلق از دو سو
زیادت میکنی و می پنداری که اصلاح می کنی . آن خود عین فساد است . اگر او را گوهری
باشد که نخواهد فعل بد کند ، اگر منع کنی و اگر نکنی او بر آن طبع نیک خود و سرشت پاک
خود خواهد رفت . فارغ باش و تشویش مخور که منع جز رغبت را افزون نمی کند .
مولانا
فیه ما فیه
بر باد خواهیم رفت.
اشعیا ۶۴: ۶
- دلم می خواد بشم مثه اون خره
- کدوم خره؟
- اون خره تو مزرعه حیوانات ...
ور نه
لطف شیخ و زاهد
گاه
هست
و گاه
نیست