چشمهايم مست
گوشهايم مست
از بوی خاک
بوی علف
وقتی علف ها
مست باران اند
دروغهای رنگی می سازیم
مي فروشيم به شما
تا با آن دل تنهايي تان تازه شود
پشت در رسيد چند لحظه به کاسه فلزی پيرزن که تو چادر سياهش گم شده بود
خيره شد. گرمای خرماپزان می پاشيد روی تنش .حال تهوع بهش دست داده بود به
آسمان نگاه کرد دريغ از يک مشت ابر.
در که باز شد هوای داغ ريخت تو دل سردخانه و خودش را به صورت
جسدی ماليد که چند ساعتی پشت در منتظر بود.به چشمهای نيمه بازش نگاه کرد
گونه اش را روی موهای جوگندمی گذاشت. لبخند زد .. خواب دريا را مي ديد......
نه از زنگم
همان بی رنگ بی رنگم
بیا بگشای در بگشای دلتنگم