- چای سبز دوس داری؟
می شينم روبروش به صورتش دقيقتر نگاه می کنم ، زنی در آستانه ميانسالی ،
چند لحظه به چشاش خيره می شم لنز به نگاهش درخشش خاصی داده ،
چشمم می افته به يک کليد فلزی قديمی که با يک ريسمان به گردنش آويخته شده .
ـ اين همون کليده؟
دستش می کشه روی ريسمان و کليد
لبخند می زنه
دو تا استکان می ذارم تو سینی
چای سبز دم کشيده...
از تو
جز مشتی خاک
و برای من
آواری از خاطره ...
در فاصله
ميان دستهامان
نسيم چه مهربان می وزيد