تبليغاتX
بی فصل و نا درخت

- چای سبز دوس داری؟

می شينم روبروش به صورتش دقيقتر نگاه می کنم ، زنی در آستانه ميانسالی ،

چند لحظه به چشاش خيره می شم  لنز به نگاهش درخشش خاصی داده ،

چشمم می افته به يک کليد فلزی قديمی که با يک ريسمان به گردنش آويخته شده .

ـ اين همون کليده؟

دستش می کشه روی ريسمان و کليد 

 لبخند می زنه

دو تا استکان می ذارم تو سینی

چای سبز دم کشيده...

 

+  سی و یکم مرداد 1384      | 

من

بي آواز

بي شعر

دوشادوش این مردان بی خاطره

در پس

لبخند هاي ماسيده

در پس

صورتهاي نقاشي شده

 

+  بیستم مرداد 1384      | 

از تو

جز مشتی خاک

و برای من

آواری از خاطره

بر شانه هایم

+  سوم مرداد 1384      | 

 در فاصله

ميان دستهامان

نسيم چه مهربان می وزيد

 

+  یکم مرداد 1384      |