زندگي مي گريد
آرام آرام
در دلم
قاصدك
در دستانم
و بيدها با گيسوي برهنه
در چشمانم
نيمه شب
ساكت و تنها
آدما پشت ديوارا
صورتكهاي خيالي
روي صورت
توي دستا
خواب مي شينه توي چشمم
دوباره رويا مي بينم
براي گندم ديمم
براي كوير خشكم
براي ماهي قرمز
توي اون تنگ بلورم
بهار و بارون ميارم
بهار و بارون ميارم...
- عكس كي مي بيني؟
بغض گلوش فشار ميداد كم كم گرماي مطبوعي رو حس مي كرد
- خودم
انعكاس نور تو آب جوي جلوي دكان چشمش زد
طلبه هاي مدرسه نواب با ليوان دوغ مي رفتن طرف حجره هاشون
- حاجي كجاست؟
منتظر جواب نشد آمد تو .نشست رو صندلي
سيگارش روشن كرد طلبه هاي مدرسه نواب....
- انگشترم گم شده حاجي
كشمش ها رو بر مي داره با دقت دم هاشون مي كنه
مي ريزه رو يه كاغذ
- پا شو اينارو ببر بده به جاش كشمش بگير
- من به اين پسره شك دارم حاجي
توي دكان بوي ادويه موج ميزنه خيره مي شه به شيشه هاي مرباي بالنگ
شاگرد قد بلند و لاغرش پشت دخله
- چي مي خواي؟
كاغذ مي ذاره جلوش شروع مي كنه به خنديدن
طلبه هاي مدرسه نواب از كنار جوي آب رد مي شن....
- حاجي فالبين مي گه بايد پسر نابالغ باشه و گرنه نمي شه
وسط كوچه كه رسيدند دست پسر بچه رها كرد هيكل چاق و بي قوارش به ديوار تكيه داد
نفسش كه تازه شد دوبار راه افتاد
- تند تر راه بيا پسر
لباده ش انداخت رو دوشش
عمامه ش جابجا كرد بعد با دست اشاره كرد كه روي زمين بشينن
كاسه آب گذاشت پيش روش شروع كرد به ورد خوندن
- عكس كي مي بيني؟
-خودم
صداي ورد خوندش با صداي اذان تو هم پيچيد
الله ...
- با دقت نگاه كن
- هيچ كي
سرش خم كرد رو كاسه
- بيشتر نگاه كن
- به خدا هيچ كي
ادرار داشت پاهاش گرم مي كرد
از لابلا ي اشكهاش دوباره به آب توي كاسه نگاه كرد
- با دقت نگاه كن بچه
لا اله...
- شا گرد عطاري
صداي اذان تو گوشش زنگ مي زد...
- اسمش چي بود؟
- ميرزا
چهار زانونشسته بود زير چشمي به حوله سفيدي نگاه مي كرد
كه صورت تا نيم تنه مرد پنهان کرده بود. صداي گريه
اتاق كناري با بوي گلاب تو هوا تاب می خورد
شروع به دويدن كرد يك نفس با طعم اشك
به بست پايين كه رسيد از نفس افتاده بود....
- ميرزاي خالي؟
- فقط ميرزا
تفنگ كه از دستش افتاد احساس كرد يكي از پاهاش مال خودش نيست
خون آهسته آهسته لباسش رنگ مي كرد
روي زمين دراز كشيد نذر كرد كه اگه زنده موند پاي
پياده بره كربلا ....
- زنده موند؟
پريوشها تمام باغچه رو پر كردن
به صورتش نگاه مي كنم باد پاييزي نرم نرمك شروع مي كنه به وزيدن
يكي از گلها رو مي كنه مي گيره طرفم
- كل نفس .....
وقتي روي تشكش دراز مي كشه تبش با لرز همراه مي شه
دو تا لحاف مي ندازم روش
- بعد از چند ماه كم كم مي تونست با كشيدن پاش يه خورده راه بره
محرم داشت از راه مي رسيد بايد راه مي افتاد يه نگاهي
به پاي عليلش انداخت زخمش بوي كهنگي مي داد بايد می رفت
چيزي به محرم باقي نمونده بود....
- اون مرضي كه گفتي اسمش چي بود؟
- تب راجعه
-كجا؟
- يه جايي وسط راه
به سقف كاروانسرا خيره شد با خودش فكر كرد شايد محرم سال بعد .
به ياد پسرش افتاد. بايد بر مي گشت .از شدت تب دوباره شروع كرد به لرزيدن...
در دام خوابهايي كه آغاز و پاياني ندارند اسيرم
خواب تشنج مادرم
خواب زنان برهنه در بيمارستاني متروک
خواب دختر نه ساله اي كه به خاطر يک اشتباه ساده ما مرد
خواب كبوتر ، شیشه ،
تلاش مي كنم تا چشمانم را باز كنم
به آسمان خيره مي شوم
- صبحه يا عصر؟