تبليغاتX
بی فصل و نا درخت

امروز اينشتاين و شاعر را خواندم. بنظرم کتاب ضعیفی است. کتاب در سال 1983 سال ها بعد از مرگ اينشتاين منتشر شده و معلوم نیست حرف هایی که از قول او نقل می شود چقدر گفته های خود است.

 هرچند برخی جنبه های انسانی شخصیت اينشتاين خوب نشان داده شده اما هرمان می کوشد چنین القا کند که گویا اينشتاين معتقد بوده است که جهان را تنها به کمک عقل نمی توان شناخت بلکه در این شناخت باید از کشف شهود و عرفان هم کمک گرفت.  این چیزی است که نویسنده می کوشد در دهان اينشتاين بگذارد.

 من فکر می کنم اينشتاين به چنین نظری معتقد نیست. نظر او این است که طبیعت و قوانین آن را تنها به کمک علم، یعنی عقل و استدلال و تجربه می توان شناخت. اما او برخلاف پوزیتویست ها معتقد نیست که دانشمند فقط با مشاهده به نظریه علمی می رسد

 بلکه در طرح یک نظریه علمی قبل از هر چیز intuition یعنی دریافت ناگهانی و شهودی اهمیت دارد.

این امر ربطی به عرفان ندارد. علم و عرفان دو رویکرد متضاد به هستی اند. خلط آنها باهم فقط موجب سردرگمی و توهم می شود. اينشتاين معتقد است که علم خنثی است یعنی نه برای بشر موجب خوشبختی        می شود نه بدبختی. اینها اموری ماورای علم اند، مسائلی سیاسی و اجتماعی و اخلاقی اند.

 علوم طبیعی انسان را نه به خدا شدن هدایت می کند نه به شیطان شدن.

سمت و سوی زندگی اجتماعی انسان راانتخاب های اخلاقی اش تعیین می کند.

 اگر اينشتاين نقشی برای دین قائل می شود در این انتخاب های اخلاقی است نه در فهم جهان.

 این دو را نویسنده با هم اشتباه می گیرد. سراسر کتابش تلاشی بیهوده است برای القای این گیجی و سردرگمی به خواننده.

 

سعيد مقدم

 

 

+  نوزدهم مهر 1384      | 

گاه گاهي

سريعتر

از عقربه هاي تنبل ساعت مچي ام

گام برمي دارم

گاهي

براي گريختن از دقيقه هايي كه

با من پير مي شوند

گاهي

براي رسيدن به هر لحظه

تماشاي تو

 

+  شانزدهم مهر 1384      | 

سرش خم كرد يه نگاهي به كفشاش انداخت

- بچه تو با اين كفشا چيكار مي كني؟

سرش آورد بالا نيشش دوباره باز شد

دست كشيد رو پوستري كه دم در سينما رو ديوار جا خوش كرده بود

- دس نزن بچه

شروع كرد به دويدن

- بدو وگرنه دير مي رسيم

- اسم فيلمش چيه ؟

دوباره چشمش به كفشاش افتاد

- مگه من به تو پول نمي دم كه سوار اتوبوس بشي

سر كوچه فروغ كه رسيد باز پاهاش سست شد  راهش كج كرد

- امروزم كه پياده بريم فردا مي تونيم بريم سينما

چراغها  خاموش شد  اعداد روی پرده رژه میرفتن

يه نگاهي به كفشاش انداخت تو تاريكي گم شده بودن...

 

+  هفتم مهر 1384      | 

صندلي چرخ دارش مي بريم بالاي ايوان

_ می خوام غروب آفتاب تماشا كنم

كنارش رو زمين مي شينم هر دومون به افق خيره مي شيم

(سكوت)

_  از اينكه برگشتي چه احساسي داري؟

چند لحظه بهم خير مي شه

_ هيچي

هر دومون می زنيم زير خنده

 دوباره به دوردست خيره ميشم

  اولين ستاره متولد شده ...

 

+  دوم مهر 1384      |