تبليغاتX
بی فصل و نا درخت

کتاب جزء و کل هایزنبرگ را خواندم. بسیار خواندنی است بویژه برای کسی مثل من که چیزی از فیزیک نمی داند. طبعا من نمی توانم هیچ اظهار نظری در این مورد بکنم. فقط می توانم با شگفتی آن را بخوانم. اما آنجا که به مسائل فلسفی و اجتماعی پرداخته را کمتر پسندیدم. فکر می کنم که درمورد تلاش نازی ها برای ساختن بمب اتم حق مطلب را ادا نکرده است. ساختن بمب اتم فاجعه ای برای بشر بوده است ولی اگر نازی ها آن را زودتر از متفقین می ساختند فاجعه بزرگتر می شد.

مطلب دیگری که در ارتباط با فیزیکدانان جدید و از جمله هایزنبرگ گفته می شود این است که گویا فیزیک مدرن دانشمندان را بیشتر به خدا و دین نزدیک کرده است. این گفته درست نیست. اول این که اکثر دانشمندان گذشته هم به خدا ایمان داشتند. نیوتن فردی بشدت مذهبی بوده است. دوم این که کانت روشن کرده است که قوه فاهمه ی انسان نمی تواند وجود یا عدم وجود خدا را بفهمد. این مقوله در حیطه ی دانستن که مربوط به علم می شود نیست. بنابراین آدم یا باید وجود خدا و نامیرایی روح را به عنوان اصلی بدیهی فرض کند، همانطور که خود او می کرد، یا باید فرض کند که ماده از ازل وجود داشته و آغازی بر آن متصور نیست. هر دوی این ها امری ایمانی است نه دانستنی. این که چرا یکی اصل اول را می پذیرد و دیگری دومی را امری بسیار پیچیده است و مسلما به میزان اطلاعاتش از علم تجربی یا حتی دانشش بطور کلی ارتباط چندانی ندارد. شاید می توانیم خودمان را راحت کنیم و بگوییم: آدم ها یا افلاطونی بدنیا می آیند یا دهری!

 آلمانی ها بر خلاف انگلیسی ها بیشتر افلاطونی اند، به حقایق در اعماق و به دستیابی به کل و به رازآمیز کردن هستی علاقه دارند. شیفته ی این اند که گفته های (گاه بی مایه اشان) را در لفافه ای از کلمات پرنفوذ و پر طمطراق و دهن پرکن بپیچند و نسل ها مردم را سرکار بگذارند. این ماجرایی طولانی است که در فرصتی دیگر نظرم را می گویم. اما همین قدر بگویم که به نظر من هستی بسیار ساده است، هستی بی کرانه است و بی نهایت راز دارد اما رازآمیز نیست یعنی می توان آن را شناخت. آدم دربرابر عظمت هستی احساس کوچکی و ناچیزی می کند و دچار وحشت می شود اما با کشیدن حجاب رازآمیزی به دور هستی نمی تواند مشکلی را حل کند فقط می تواند خودش را تسکین دهد.

 فروید در آینده یک پندار می گوید: اگر آدم فکر کند علم همه ی پرسش هایش را پاسخ می دهد خیلی ساده لوح است اما به همان میزان ساده لوح است اگر فکر کند در جای دیگری می تواند برای پرسش هایش جواب پیدا کند. یعنی آن پرسش هایی که در علم نمی توان برایشان پاسخی پیدا کرد  همواره پرسش باقی می مانند و مثل هزارتوی تاریکی می شوند که هر که قدم در آن گذاشت معلوم نیست سر از کجا در می آورد. در باره این هزارتو خیلی حرف های زیبا می شود زد اما چون سیاهی مطلق (یا روشنایی مطلق) است هیچ کس نمی تواند ادعا کند آنچه دیده جز تخیلش چیز دیگری است هرچند برای خودش عین مسلم باشد. این امر لامتناهی است که آلمانی ها خیلی شیفته اش هستند اما من حرف آن انگلیسی که گفته  Inside a dog is too dark to see را بيشتر می پسندم.

کارل پوپر در جایی گفته است انسان زمانی دنیای حیوانی را ترک کرد که دروغ گفتن را آموخت. در این گفته هیچ طنزی نیست بلکه یک امر واقع است. زیرا حیوانات هم با تولید صدا حقایق را به هم منتقل می کنند هرچند این انتقال اطلاعات یا حقایق برای ما چیزی جز وزوز، جیک جیک یا واق واق نباشد. اما آن زمان که انسان شروع کرد علاوه بر حقایق تخیلاتش را هم بگوید یعنی دروغ گفتن را یاد گرفت انسان شد. من داستان خدا را جزو این دروغ ها می دانم. این دروغی است که انسان برای انسان شدن باید می گفت. آیا برای انسان ماندن باید این دروغ را تکرار کند؟

سعيد مقدم

+  سیزدهم آبان 1384      | 

امروز

بی تو

آبان پا گذاشت

بر نگاه خيس داودی ها

درون قاب پنجره ی  اتاق

و من

چشمان پنجره را بستم

مغموم

پرده را کشيدم بر قاب

 

+  یکم آبان 1384      |