دنيای وارونه!
واژه های حلبی!
خسته ام
فردا بيدارم نکنيد
آن روز که
پاييز می گريست
و رنگ مرا از نگاه تو شست
و باريد
با باران
با اشکها
با رنگها ی خيس
بر بوم
سپيد زمستان
کدام روز بود؟
شايد خواب ماهور می بينم
و مهربانی تو
که از زلال آواز نی
قطره قطره می چکد
بر لبهای من
و جاری می شود بر خاک
تا ريشه ها
تا ريشه ها
آی
با تو ام
آی
با شور نرقص تار
اينجا خواب ماهور است