گلدانهای پدرم
چشم در خواب بارانند
در خواب نسیم،
که هر صبحدم
به دستانش جرعه جرعه چشم می گشایند
که هر صبحدمی چشم می گشایند
که می گشایند به هر صبحدمی...
فردا دوباره دستانم
را با آب و آبی کاشی ها
وصله خواهم زد
و در نيم روزی آشنا
باکاسه چشمانم
لبریز از
آبی و کاشی و آفتاب ،
در کوچه ها قدم خواهم زد،
مبادا ، مبادا ،آفتابم از کاسه ها بر خاک ريزد
که سهم
دختران قاليباف خانه است
با پاهای کج ،
جز آن
هر چه آب و آبی
بماند برای خودم