تبليغاتX
بی فصل و نا درخت

رويای کبوتر را

با يك جفت كفش نو تاخت زدم

ديگر

دلم می خواهد راه بروم

با شاخه های زيتون چه کنم؟

 

+  بیست و نهم دی 1384      | 

شايد نمی دانستی که

هر سه بيماريم

آسمان و من

و ساعت شماطه دار

که گنگ و دل آشوب

ثانيه ها را بالا می آورد

در کنار آيينه

و نگاه من

که هر دو شکسته اند

اما گمان کنم آسمان

از هر دوی ما بيمارتر است

گلدانهای پدرم

هنوز چشم به راه

باران اند

 

+  بیستم دی 1384      | 

فردا دوباره دستانم

را با آب و آبی کاشی ها

وصله خواهم زد

و در نيم روزی

باکاسه چشمانم

که لبريزشان می کنم از

آبی و کاشی و آفتاب 

در کوچه هايی که ديگر آشنا نيستند

قدم خواهم زد

سر به هوا

مبادا آفتاب از کاسه ها بر خاک ريزد 

که سهم

دختران قاليباف خانه است

با پاهای کج 

جز آن

هر چه آب و آبی ماند

 برای خودم

 

+  پانزدهم دی 1384      | 

روزهای ابری

وقتی نگاه عاشقانه

در کوله ات جا خوش می کرد

کنار عينک آفتابی

 از من دلگير می شدی

يا از آسمان ؟

 

+  چهارم دی 1384      |