تبليغاتX
نوبت عاشقی

باز بنشین بگو  شب ، شعر ، شراب  و من باز بگویم  جنگ ، جنگ ، جنگ  و بعد اوقاتم که تلخ شد مثل دیوانه ها شروع کنم به متر کردن اتاق و تو مثل شش سالگیت بغض کنی و یکریز بگویی که دستم را بگیر و  من رویم را که بر میگردانم  می بینم آنقدر سنگین شده ای که دیگر نمی توانم بغلت کنم حالا وزن تو به کنار با آیینه چه کنم ؟

 

چند لحظه بعد بی خداحافظی  از خانه بیرون میزنم تا پا به پای این اسفند پیر که باز نفسش به شماره افتاده  در سرما قدم بزنم و شاید سیگاری دود کنم و یاد سالهای کودکی بیفتم که سبزه های مادرم را  به زمستان  سنجاق می کردیم و به آهستگی کنار  تنگ و آیینه و قرآن  در سفره می گذاشتیم ومن کنار سفره  می نشستم  تا بهار که آمد  دستش را لمس کنم  وجوانه ها  به  من حسودی کنند ...

 

اما حالامی دانم که  باید از اولین روز اسفند  بنشینم ویکریز  بگویم  بهار ، بهار ، بهار ... و مثل کلاس  اول دبستان هجی کنم  و روزی صد بار از رویش مشق کنم تا شاید باور کنم که می آید  و از نوشتن که خسته شدم نوک مدادم را به عمد بشکنم و  شروع کنم به بد وبیراه گفتن به معلم ها  و بعد از  روی تقویم دیواری راه ام  را  در کوچه های شهر   دوشا دوش عکس های جوانی پدرم  گز کنم...

 

 حالا باز بگو فرار ، فرار ، فرار تا هنوز اوقاتم تلخ نشده فرصت داری .....

 

+  بیست و هشتم بهمن 1384      | 

نقش دولت واقعی این است که حداقل محدودیت و صیانت را بر حداکثر آزادی افراد

اعمال کند و هیچ گاه آدمها را شئ نپندارد .

 

امانوئل کانت (۱۷۲۴ ـ ۱۸۰۴ )

+  بیست و هفتم بهمن 1384      | 

خاک بر آب

خشت در آفتاب

تا چشم کار می کند

ديوار ،ديوار،

برف نو بر سقف

نگاه من بر برف

برف نشسته بر در و ديوار ،

یار در خانه

جام پر باده

تار در دست تو با زخمه

تا که  آوازش

باز رخنه کند

بر دل و بر ديوار

+  چهاردهم بهمن 1384      | 

مرا در يکی از

گوشه های ماهور دفن کنيد

کناری باران خورده

برای عاشقی

يا شايد گوشه ای

برای  مستی

تا زمزمه کند

 

+  یکم بهمن 1384      |