حالا باز بنشین بگو شب ، شعر ، شراب و من باز بگویم جنگ ، جنگ ، جنگ و بعد اوقاتم که تلخ شد مثل دیوانه ها شروع کنم به متر کردن اتاق و تو مثل شش سالگیت بغض کنی و یکریز بگویی که دستم را بگیر و من رویم را که بر میگردانم می بینم آنقدر سنگین شده ای که دیگر نمی توانم بغلت کنم حالا وزن تو به کنار با آیینه چه کنم ؟
چند لحظه بعد بی خداحافظی از خانه بیرون میزنم تا پا به پای این اسفند پیر که باز نفسش به شماره افتاده در سرما قدم بزنم و شاید سیگاری دود کنم و دائم با خودم فکر کنم که چرا اسفند همیشه آنقدر بدبخت بود که همه مرگش را آرزو می کردند و یاد سالهایی بیفتم که سبزه های مادرم را به زور به تابوت زمستان سنجاق می کردیم درست مثل لبخند ی که بر لب مرده بدوزند بعد تابوت را با سبزه های رویش به آهستگی کنار تنگ و آیینه و قرآن در سفره می گذاشتیم تا مبادا ماهی ها از خواب بپرند و کنار سفره می نشستم تا شاید بهار که آمد دستش را لمس کنم وبه شاخه های لخت درخت زرد آلو خیره می ماندم تا جوانه ها به من حسودی کنند هر چند از سالی که درخت را بریدند به جرم پنهان کردن حشرات دیگر چشمم به کجا باید خیر می ماند خدا می داند ؟
حالامی دانم که باید از اولین روز اسفند بنشینم ویکریز بگویم بهار ، بهار ، بهار ... و مثل کلاس اول دبستان هجی کنم و روزی صد بار از رویش مشق کنم تا شاید باور کنم که می آید و از نوشتن که خسته شدم نوک مدادم را به عمد بشکنم و شروع کنم به بد وبیراه گفتن به معلم ها و بعد از روی تقویم دیواری راه ام را در کوچه های شهر پیدا کنم و دوشا دوش عکس های جوانی پدرم تا آخرین روز بهار تمام آسمان را دنبال باران و ابر ها گز کنم .
حالا باز بگو فرار ، فرار ، فرار تا هنوز اوقاتم تلخ نشده فرصت داری .....
اعمال کند و هیچ گاه آدمها را شئ نپندارد .
امانوئل کانت (۱۷۲۴ ـ ۱۸۰۴ )
آسمان آنقدر کوتاه شد
که هر شب
در بستر
دستم را از پنجره دراز می کردم
تا ماه را برایت بچینم
هر روزش یه مرواریده
وقتی زندگی مثل یه قفسه
هر روزش یه قطره اشکه
وقتی زندگی مثل جنگله
هر روزش یه درخته
وقتی زندگی مثل یه درخته
هر روزش یه شاخه ست
وقتی زندگی مثل یه شاخه ست
هر روزش یه برگه
ژاک پره وه
برگردان: سیب سرخ
او در آئینه می خوابید
من بر تخت
و هر صبح
با سستی
برایم دست تکان می داد
و من
به ابلوموف
در آئینه لبخند می زدم
از سکوت تا لبخند
از لبخند تا بوسه
چند نگاه فاصله بود؟
رس در آب
خشت در آفتاب
تا چشم کار می کند
ديوار
ديوار
شب در پس اين قاب
چشم ها در خواب
قاب اسير در ديوار
برف نو بر سقف
نگاه من بر برف
برف نشسته بر در و ديوار
سوز در کوچه
تلخ چون قهوه
تار در دست تو با زخمه
تا که آوازش
باز رخنه کند
بر دل
و
بر ديوار
در نيمه های شب
خيالم را به خواب می زنم
تا عطر اقاقی ها
در آغوش
گرمای بی خيال شب تابستان
و زن درون قاب
با صندل ها در دستانش
بيرون آيند
و تا باز گشتشان
گنگ و دل آشوب
می مانم
مبادا که قابم
بی لبخند بماند
مرا در يکی از
گوشه های ماهور دفن کنيد
کناری باران خورده
برای عاشقی
يا شايد گوشه ای
برای مستی
تا زمزمه کند