تبليغاتX
نوبت عاشقی

آه  از این دلتنگی اگرم باز زنده رها کند

که اگر باز زنده رهایم کند

در حیرتم  شب چه شتاب می کند

که از ما گذر کند

آنگاه که ما هنوز زنده ایم 

و برهنه در آغوش من شعر می خوانی

در حیرتم  شب چه شتاب می کند

و تو شعر می خوانی

شعر می خوانی

می خوانی ،

که تو خود غزلی که شعر می خوانی

 من خود به چشم می خوانمت

که تو خود غزلی که شعر می خوانی،

آنگاه که ما هنوز زنده ایم 

و برهنه در آغوش هم تب می کنیم

و شب شتاب می کند

آه از این دلتنگی

 اگرم باز زنده رها کند...

 

+  بیست و ششم تیر 1387     

بلبل عاشق عاشق تو خواه عمر خواه عاشق آخر که تو خواه عمر بلبل باغ شاخ گل سبز باغ تو خواه

که عاشق آخر باغ شود شاخ گل تو عمر خواه تو خواه آید به بر بلبل عاشق .....

+  هفدهم تیر 1387     

نیمروز تابستان

تاکستان آبستن

دلم رنگ خون تاک می گیرد

+  پانزدهم تیر 1387     

هم در آن هنگام که آفتاب نوزاده یی را درودی می فرستد ممه توم و ئنون نه کی گرد می آیند

و او را هر آنچه نصیب است می دهند. زندگی و مرگ آدمی را ایشان تقدیر می کنند.

روزهای زندگی را به شماره می دهند اما روز مرگ را بر نمی شمرند...

 

+  چهاردهم تیر 1387