که اگر باز زنده رهایم کند
در حیرتم شب چه شتاب می کند
که از ما گذر کند
آنگاه که ما هنوز زنده ایم
و برهنه در آغوش من شعر می خوانی
در حیرتم شب چه شتاب می کند
و تو شعر می خوانی
شعر می خوانی
می خوانی ،
که تو خود غزلی که شعر می خوانی
من خود به چشم می خوانمت
که تو خود غزلی که شعر می خوانی،
آنگاه که ما هنوز زنده ایم
و برهنه در آغوش هم تب می کنیم
و شب شتاب می کند
آه از این دلتنگی
اگرم باز زنده رها کند...
که عاشق آخر باغ شود شاخ گل تو عمر خواه تو خواه آید به بر بلبل عاشق .....
تاکستان آبستن
دلم رنگ خون تاک می گیرد
و او را هر آنچه نصیب است می دهند. زندگی و مرگ آدمی را ایشان تقدیر می کنند.
روزهای زندگی را به شماره می دهند اما روز مرگ را بر نمی شمرند...