تبليغاتX
بی فصل و نا درخت - هشتصدمین سال

نانی را زیر بغل می گیر و از مردم منع می کن و بگو که البته این نان را به کس نخواهم دادن

و چه جای دادن که نخواهم نمودن ، این نان اگر چه بر درها افتاده بوده و سگان نمی خوردند

از بسیاری طعام و ارزانی،اما چون منع آغاز کردند همه خلق رغبت کنند و در بند آن نان گرد آیند ،

علی الخصوص که آن نان را  سالی در آستین کنی و دوباره از نو تاکید می کنی در نا دادن و

نا نمودن ، رغبتشان در آن نان از حد بگذرد  که  الانسان حریص علی ما منع منه .

هر چند که زن را امر کنی که پنهان شو ، وی را دغدغه خود نمودن بیشتر شود  و خلق را

از نهان شدن او ، رغبت بر آن زن بیشتر شود ، پس تو نشسته ای و رغبت خلق از دو سو

زیادت میکنی و می پنداری که اصلاح می کنی .  آن خود عین فساد است . اگر او را گوهری

باشد که نخواهد فعل بد کند   ، اگر منع کنی و اگر نکنی او بر آن طبع نیک خود و سرشت پاک

خود خواهد رفت . فارغ باش و تشویش مخور که منع جز رغبت را افزون نمی کند .

 

مولانا

فیه ما فیه

 

+  دهم آبان 1386