تبليغاتX
بی فصل و نا درخت - خاطرات

امروز روز خیلی خوبی بود. خیلی خوش گذشت ، صبح تا ظهر کاملا معمولی

گذشت تا موقع ناهار شد.ناهار چلوکباب بود با ماست  راستی پیاز هم بود ، 

 پیاز را من از ماشین آشپزخانه طبیعی کرده بودم ، موقعی که می رفتم  کنترل بهداشت

کنم  هر چیزی که به درد  می خورد طبیعی می کردم، خدا ما را ببخشد، پیاز با غذاهای

پادگان خیلی حال می داد . خلاصه امروز ناهار مشتی خوردیم و کمی خوابیدیم . محمد آرزم

و حمید امروز رفته بودند زاغه. ظهر خیلی دیر آمدند تقریبا ساعت دو بعد از ظهر آمدند

و ساعت سه رفتند خیلی خسته شدند ، طفلی ها ، راستی امروز قرار بود که من

به شاهرود بروم ولی صبح آقای سرهنگ شعبانی که جانشین فرماندهی بود مرا دید و تمام

پرونده ها و برگه های آمار را از من گرفت و به من گفت برو برای ورزش ،هر چی برایش توضیح

دادم  گوش نداد و گفت برو ، ولی من حرف زور حالیم چی داداش؟ نمیشه ، من رفتم و ساختمان

 را دور زدم و نرفتم ولی شاید قسمت نبود که بروم  ولی فردا می روم .

دفترچه مرخصی توشهری گرفتم و دادم امروز آقای حسینی امضا کرد که فردا بروم به شاهرود .

امشب نیز شام لوبیا بود ، امشب با بچه ها تصمیم گرفتیم ماکارونی درست کنیم ،

راستی امشب ماکارونی با بقیه ماکارونی ها فرق می کرد چون ماکارونی صدفی و گوش ماهی

بود البته نه برای ماکارونی برای مخلفاتش از جمله :

سس ، پیاز ، آبلیمو ،دوغ ، نوشابه و غیره

راستی دکتر هم خیلی پایه است یعنی خیلی باحاله . امشب شام چی داداش؟

اسمی بود . به قول خودمان بچه مشهدی ها  ، دیونتم خر دیونه ، امروز از لحاظ غذا خیلی خوب

بود . خدایا شکرت

راستی امشب آخر شب ،تقریبا تا یک و نیم شب مشاعره کردیم انواع و اقسام ترانه ها را

می خواندیم فقط بعضی وقتها محمد آرزم تقلب می کرد خیلی طبیعی از خودش شعر می ساخت

ولی نمی دانم چرا دکتر شرکت نمی کرد فکر کنم خجالت می کشید.

 

بچه های بهداری ، غذا باحال ، خونه مجردی ، دوش

 

عشقست :

سرگرد حسینی از دامغان

حمید در جزی پور  از مشهد

جواد فتحیان نیا  از مشهد

محمد تقی صباغ از سبزوار

محمد آرزم   از قائمشهر

 

نویسنده خاطرات : جواد فتحیان نیا

۸۶/۱۲/۵

+  بیست و یکم اسفند 1386