ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد می گرید
چون دل من که چنین خون آلود
هر دم از دیده فرو می ریزد
ارغوان این چه رازی است که هر بار بهار
با عزای دل ما می آید...
ارغوان پنجه ی خونین زمین
دامن صبح بگیر
و ز سواران خرامنده خورشید بپرس
کی بر این دره غم می گذرند...
ارغوان بیرق گلگون بهار
تو برافراشته باش...
تو بخوان نغمه ناخوانده من
ارغوان شاخه هم خون جدا مانده من
ه.ا سایه